ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

تشکر ویژه

سلام به دوستای عزیزم که این چند روز تنهام نذاشتن و با پیامهاشون دل من و خیلی شاد کردن... یه تشکر ویژه از مامان ماهان بابت پستی که برای پسرم ابوالفضل گذاشته... خوشحالم کردی... دوستای عزیز این روزها بخاطر مسئولیتهای جدیدی که با تولد ابوالفضل دارم نمی تونم به نت سر بزنم، ولی واقعا دلم برای تک تکتون تنگ شده و دوست دارم تک تک وبلاگهای باصفاتون و ببینم... ایشاالله در اولین فرصت میام و از احوالاتتون با خبر می شم... خیلی زیاد ممنونم... ...
20 مرداد 1390

تولد یک فرشته...

سلام به همه ی دوستان عزیزم که برام پیغام گذاشته بودن و برای سلامتیه من و ابوالفضلم دعا کردن... ابوالفضل من شنبه 15 مرداد ماه 1390 در بیمارستان کسرای کرج، ساعتهای 10 صبح با وزن2950 گرم و قد50 سانتیمتر ، قدم به روی چشمهای مامانش گذاشت... خیلی خیلی خیلی لحظه ی شیرینی بود که امیدوارم همه این لحظه رو تجربه کنن... اینم یه عکس از پسر گلم، باز هم برامون دعا کنید... ...
18 مرداد 1390

دعا کنید

سلام دوستان عزیزم من فردا ساعت هفت صبح برای زایمان می رم، برام خیلی دعا کنید... دوستتون دارم ...
14 مرداد 1390

هفته ی آخر...

رسیده ی من سلام دیروز 12 مردادماه90 شما 39 هفته تون هم تمام شد . الان 39 هفته و 1 روزه هستی. یعنی اگه تاریخ تولدت 15 مرداد باشه، می شی39 هفته 3 روز. خیلی خوشحالم که به هفته ی 40 رسیدی . چقدر دلم می خواست که رسیده و کامل بدنیا بیای... عزیز دلم الان موها و ناخنهات دارن رشد می کنن... اگه به بابایی رفته باشی خیلی پرمو می شیا ... وقتی این وبلاگ و برات ساختم حدودا 4ماه و نیمه بودی. چقدر لحظه شماری کردم که به این مرحله برسی، اینکه کمتر از دو روزه دیگه بغله مامانی بیای ، اینکه انتظار به پایان برسه، اینکه متولد بشی ... عزیز دلم، دلم ضعف می ره واسه دیدنت، دوست دارم... ...
13 مرداد 1390

بهونه شد...

سلام به جوجولیه مامان گلم، روحم، زندگیم... عسلم، بخاطر وجود شما من امسال ماه رمضون و مهمون مامانی اینا هستم، البته من و شما با هم اینجا مهمونیم، مهمونای روزه خور ... سحری ها و افطاری ها اینجا صفای خاصه خودشو داره، یاد گدشته می افتم ، البته من چون در زمان مجردی یا درس می خوندم یا کار می کردم، سحری ها رو معمولا نمی تونستم خوش اخلاق بیدار شم ... اما الان که خودم مامان شدم، مامانم و خیلی درک می کنم... کی بشه که ابوالفضل مامان هم روزه بگیره و من برای اومدن بابا محسن و ابوالفضلم افطاری درست کنم و سحری بیدارشون کنم... قربون پسره روزه گیرم برم من ... ...
12 مرداد 1390

اولین سحری...

سلام به ابوالفضل جیگر مامان امروز اولین سحری و من و پسرم با هم خوردیم، البته روزه نیستیما فقط توی سحری خوردن شریک بودیم... ...
12 مرداد 1390

5 روز دیگه...

ابوالفضل مامان سلام امروز 10 مرداد، حاجی داییم همه رو واسه افطار دعوت کرده بود، با اینکه امروز یوم الشک بود، ولی چون از یک ماه پیش دعوت کرده بود و در ضمن هیئت هم بود، دیگه نشد جابجاش کنن و افطاری دادن، همه رفتن، فقط مامانیه من نرفتن، دستشون درد نکنه که بخاطر من و شما زحمت کشیدن و موندن که مراقبمون باشن... با مامانی رفتم آخرین ویزیت و شدم. خانوم دکتر خواست یکشنبه رو تعیین کنه، که با بی قراریه من شنبه رو پیشنهاد داد. پس اگه خدا بخواد، پسره مامان، شنبه صبح، 15 مرداد، بدنیا میاد... باید تقریبا5 روزه دیگه صبر کنم عسل من... می خوام این چند روزو زیاد فکر نکنم، کمی استرس دارم، خیلی دلم می خواد روی گلتو ببینم... می بوسمت و م...
10 مرداد 1390

یکی یکی دارن میان...

سلام فرشته کوچولوی خودم میدونی مال خود مامانی؟ میدونی مامان خیلی دوست داره؟ میدونی داری حسابی واسه مامانی ناز می کنی؟ میدونی دیگه مامانی طاقت نداره؟ میدونی دل تو دل مامانی نیست بغلت کنه؟ اگه همه ی اینا رو میدونی پس مامانی قول بده دیگه جمعه ی بعد بغلم باشی، باشه؟؟؟ فرشته کوچولوهایی که با تو بودن دارن یکی یکی میان، نوبت تو مامان، دیگه من فقط چشم انتظار توام که بیای... پس این جمعه بیا... ...
7 مرداد 1390

صبر مامانی...

سلام پسره نازنازیه من امروز 5شنبه 6 مرداد90، رفتم سونو و تست ضربان قلب دادم... نمی دونی چه کیفی داد،20 دقیقه کامل مامان بود و ابوالفضل، توی یه اتاق، تنها، 20 دقیقه ی بهشتی، که من صدای قلبتو شنیدم، وقتی تکون می خوردی ضربان قلبت بیشتر می شد، چه هیجانی داشت، با اینکه یکمی داشت کمرم درد می گرفت(آخه نباید تکون می خوردم)، خیلی چسبید، اومدم بیرون مامانی تعجب کرد، متوجه نشده بود اون صدایی که فضای اتاق انتظار و در برگرفته بود، صدای قلب جیگر طلای نوه ش بود، وقتی بهش گفتم چقدر ذوق کرد... بعد سونو دادم... توی سونو امروز38 هفته و 1روزه هستی، وزنت2950 گرمه، و تنها مشکل این بود که مایع دور جنین از حد طبیعی کمی کمتر بود، باید بیش...
6 مرداد 1390